۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

شب پروازی از سی‌ و یک سالگی به نه سالگی

خواب پدسّگ که نیاد نتیجه این میشه که پر بکشی به دورهٔ سوم دبستانت! عروسی داییت! آهنگای آلبوم خجالتی‌ شهرام! اولی‌ باری که مشروب خوردم! تو اون سنه، مشروب میکس با نوشابه تو شیشه نوشابه سرو میشد و پدرم نا خواسته به جای نوشابه ، یه دونه از شیشه آب شنگولی‌ ها رو به من داده بود! خیلی‌ سنگین نبود! فقط گلهٔ من از پدر این بود ، که بابا نوشابش گندیده و تلخه! مرحوم، با شنیدن خبر شنگول شد ، چرا که نجسی! ، کم اومده بود و پدر در بدر به دنبال شنگولیه بیشتر! نتیجه این بود که گفت،عزیزم نوشابه هه گندیده، راست میگی‌ بده به من ، بریزمش دور! منظورِ پدرم در اون لحظه از کلمه دور ، معده ی مبارک بود! یادش به خیر اولین مشروب خوری زندگیم! گیجکی زدم! ولی‌ هنوز که هنوزه اون نوشابه گندیده، خاطره ای‌ محو نشدنی‌ در وجودم گذاشته که با هزار تا لیموناد خنک عوض نمی‌کنمش


۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

یک جام شراب صد دل و دین ارزد


از کلمهٔ صبر تو این دنیا زیاد شنیدم،معنیش همیشه برام معما بود، یعنی‌ چی‌ ، وایستادن تا تحقق‌ یا عدم تحقق چیزی! اینو که همه انجام میدن، پس همه صبور هستند؟ اینو تا اینجا داشته باشید . معنی‌ تقدیر هم همیشه معنی‌ گنگی بوده واسم تا اینکه این دو سه ساله اخیر بهش شک کردم. این دو تا مفهوم چه ربطی به هم دارن رو امروز در حالیکه از کنار یک تاکستان مخصوص پرورش شراب رد میشودم فهمیدم. اگر شراب یک ساله داشته باشی‌، نمیتونی‌ یک شب اون رو به شراب صد ساله تبدیل کنی‌،تقدیر نشدنی‌ رو واسه شراب در نظر گرفتی‌! ولی‌ با ۹۹ سال صبر شراب صد ساله می‌خوری!صبر تا ایجاد چیزی که بدون گذشته زمان ,ارزش چندانی نداره!مفاهیمی که دین ملایان در سالهای درس و مشق و مکتب سر من نکرد، یک تاکستان شراب در ذهنم برد به دقیقه ای‌...

یک جام شراب صد دل و دین ارزد..... یک جرعه می مملکت چین ارزد
جز باده لعل نیست در روی زمین ....... تلخی که هزار جان شیرین ارزد

۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه

همهٔ عمر رسیدیم، ولی‌ دیر رسیدیم


این روح زمانه یه این هگل کوفتیه، سنمون که بالا رفته یا چی‌ نمیدونم. فقط اینو میدونم بعد سی‌ سالگی عوض شدم. آرامش قبل سی‌ سالگی نیست. زنم نگرفتم بگم آره زندگی‌ متاهلی باعث درد سر شده، تنها هدف دلخوشکنک این درس خوندنه که واسه من از ۵ سالگی تا الان ادامه داشته تا شاید به اون چیزی که تو مخم بوده برسم، سنّ که رسید به سی‌ ، زنگ قافله زندگی‌ آدمو ترسوند و این چیزی بود که تو بچگی که سهله ، حتا تا ساعتی قبل به سی‌ رسیدنم هم بهش فکر نکرده بودم. وقتی‌، جای ادرار ، خون بیاد ، همون ساعتی بعده سی‌ سالگی، معنیش درد کلیه ییِ که به آدم گوشزد می‌کنه آقا گذشت اون دورانِ بی‌ دغدغگی! میای زندگی‌ ناصرخسرو رو میخونی‌ که بعد ۴۰ سالگی آدم شد، میبینی‌ خیر، اون مال قصه هست! فیلم فارست گامپ رو میبینی‌، حال میکنی‌، میگی‌ نه فارست هم فقط تو فیلماست.مگه کم ژانگولر زدم که کم از فارست کم هوش داشت!!؟با دنیای شعر میای سرگرم بشی‌ ، میگی‌ بابا اینا شعره ، واسه آدم نون و آب نمیشه، اصلا بیشتر چت میشی‌،دلتنگی‌ خوشهٔ انگور سیاه است ، لگد کوبش کن لگد کوبش کن، بگذار ساعتی سربسته بماند مستت می‌کند اندوه،شمس لنگرودی دمت گرم، ولی‌ من بعده مستی تگر زدم به خدا،به خاطرات میای سرک بکشی، بیشتر سرخورده میشی‌. دلداری میخوای، جمله کوفتیه خیلی‌ها آرزو دارند جا تو باشند رو میشنوی که واسه من کم از فحشه ناموسی نداره! طلب استقلاله کامل تو زندگی‌ می‌کنم که نیازمند مبارزست ، کاری که تو زندگی‌ کارم بوده، شغلم بوده ولی‌ پولی‌ از این بابت از کسی‌ نگرفتم. خوب این روحیه جنگندگی در من هست ولی‌ چه تضمینیه این هم تا ثانیه‌هایی‌ قبل ۴۰ سالگی در من وجود داشته باشه و بعد به فنا بره؟ شاید چنان فیلم فایت کلاب تو اون سنّ باید شخصیت دومی‌ از خودم رو کنم، هرچند که ممکن خیلی‌ دیر شده باشه..به قول دیالوگ معروف فیلم سوت دلان، همهٔ عمر رسیدیم، ولی‌ دیر رسیدیم...