این روح زمانه یه این هگل کوفتیه، سنمون که بالا رفته یا چی نمیدونم. فقط اینو میدونم بعد سی سالگی عوض شدم. آرامش قبل سی سالگی نیست. زنم نگرفتم بگم آره زندگی متاهلی باعث درد سر شده، تنها هدف دلخوشکنک این درس خوندنه که واسه من از ۵ سالگی تا الان ادامه داشته تا شاید به اون چیزی که تو مخم بوده برسم، سنّ که رسید به سی ، زنگ قافله زندگی آدمو ترسوند و این چیزی بود که تو بچگی که سهله ، حتا تا ساعتی قبل به سی رسیدنم هم بهش فکر نکرده بودم. وقتی، جای ادرار ، خون بیاد ، همون ساعتی بعده سی سالگی، معنیش درد کلیه ییِ که به آدم گوشزد میکنه آقا گذشت اون دورانِ بی دغدغگی! میای زندگی ناصرخسرو رو میخونی که بعد ۴۰ سالگی آدم شد، میبینی خیر، اون مال قصه هست! فیلم فارست گامپ رو میبینی، حال میکنی، میگی نه فارست هم فقط تو فیلماست.مگه کم ژانگولر زدم که کم از فارست کم هوش داشت!!؟با دنیای شعر میای سرگرم بشی ، میگی بابا اینا شعره ، واسه آدم نون و آب نمیشه، اصلا بیشتر چت میشی،دلتنگی خوشهٔ انگور سیاه است ، لگد کوبش کن لگد کوبش کن، بگذار ساعتی سربسته بماند مستت میکند اندوه،شمس لنگرودی دمت گرم، ولی من بعده مستی تگر زدم به خدا،به خاطرات میای سرک بکشی، بیشتر سرخورده میشی. دلداری میخوای، جمله کوفتیه خیلیها آرزو دارند جا تو باشند رو میشنوی که واسه من کم از فحشه ناموسی نداره! طلب استقلاله کامل تو زندگی میکنم که نیازمند مبارزست ، کاری که تو زندگی کارم بوده، شغلم بوده ولی پولی از این بابت از کسی نگرفتم. خوب این روحیه جنگندگی در من هست ولی چه تضمینیه این هم تا ثانیههایی قبل ۴۰ سالگی در من وجود داشته باشه و بعد به فنا بره؟ شاید چنان فیلم فایت کلاب تو اون سنّ باید شخصیت دومی از خودم رو کنم، هرچند که ممکن خیلی دیر شده باشه..به قول دیالوگ معروف فیلم سوت دلان، همهٔ عمر رسیدیم، ولی دیر رسیدیم...
۱۳۹۰ دی ۱۷, شنبه
۱۳۹۰ فروردین ۱۲, جمعه
عجبا حیرتا اسفا
عجیب مردمانی هستند جماعت پاکستانی.بحث آزادی و رفاه عمومی بود که دوستی هندیی گفت که وضعیت در هند داغان است آقا.کارتون خوابها و خیابان خوابها هم پول و اجاره باید به متصدی خیابان بدهند. آن پاکستانی لب به سخن گشود که ما در کشور خود رفاه داریم و کارتون خوابان بی دغدغهٔ اجاره میخوابند و پولی از این بابت به کسی نمیدهند. جمله ما را وقت خوش گشت و علاقه بر این بود که عربدهها بزنیمم ، ولی خوب نشد که نشد.
۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه
آرامش کجایی تو؟؟؟
یه مدتی هست خود واقعیم رو گم کردم.حرفهایی که گذشته نه چندان دور باعث آرامشم میشد الان شده کلیشه.یه کلیشه مسخره.مسخره تر از استتوس فیس بوکی که توش نوشته شده باشه بیایید با هم دوست باشیم.مسخره تر از انشای تکراریه فصل بهار را توصیف کنید که تو دبستان داشتیم.مسخره تر از کلیشه به اعتقادات توهین نکن که از دهن هر کس و ناکسی میشنوی و فقط کم مونده بن لادن بیاد اینو بگه.مسخره تر و مضحکتر از سفسطه دین پرستان شیش آتیشه که بعدهای خنده دار کتاب مقدس رو میگن فعلا عقل بشر نمی رسه و جانانه از تعصبی کور طرفداری می کنند.مسخره تر از چه خبری که تو هر احوالپرسی صد بار می پرسیم و بعضی وقتا واسه کم نیاوردن خبر سازی دروغ هم می کنیم.چه خبرا ؟درسا چجور پیش میره؟ آب و هوا تو اون سگدونی چه جوره؟ یا حتی ازبعضی از جمله های دلنشینی که جدیدا ولی از صد تا جمله کلیشه ای هم بی خاصیت ترن.قبلها کوفت و زهر ماری که به آدم میگفتن وقتی دپ بودی که خیلیها آرزوشون هست شرایطت رو داشته باشن و جای تو بودن.جمله ای که تقریبا هممون به وفور تو زندگی شنیدیم. الان در حد فحش هم که چه عرض کنم در حد بدترین جملاتی هست که میتونم بشنوم. خلاصه فعلا دارم دنباله آرامشی که نیست می گردم. ارامشی که شاید در گذشته بهتر پیداش می کردم.مقصر همه این وقایع رو هم ورود خودم به سی سالگی در چند ماه قبل می دونم.شاید دیواری کوتاه تر از اون پیدا نکردم.قدر خودتونو بدونین!!!!!!
۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه
تیک آف
من بی نام و نشان خواهم نوشت. چهار سال تجربه وبلاگ نویسی هر چند کم است ولی دلیل بر اینه که نوشته هام جدید نیستند در این وبلاگ. از یکی از کشورهای مدیترانه ای فریاد خواهم زد هر چه که در ایران خفه است. از تجربیات زندگی کم تجربه ام می نویسم وخلاصه می نویسم و می نویسم تا خالی شوم و هم پر .اسم تیتر ،تیک آف ، هم به نظر من زیبا ترین و با شکوه ترین لحظه ایست که بشر تجربه کرده. کنده شدن از زمین و به تجسمی که من از آن دارم دل کندن از وابستگی ها که راز اوج گرفتن است
اشتراک در:
پستها (Atom)



